تبليغاتX
بی بازگشت
بی بازگشت
تنها یک بار پروازکن
بدبختی من ....
 

اه دوباره وقت امتحانا رسید امسال که باید حسابی درس بخونم

چون نهایی داریم تازه معدلش هم توکنکور تاثیر داره

پس فعلا تا آخرامتحانا وبلاگ و وبلاگ نویسی واین

حرفا تعطیله.....

فعلا تا ۲۳  خرداد خداحافظ....

|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384 ساعت 7:9 |

بازم از اون حرفا.....!
 

خواستگاری درطول تاریخ تغییرات زیادی کرده به سه مقطع زمانی پرداخته ایم بخوانیدو قضاوت بکنید!!

عصرحجر:

 داماد به خانواده عروس: من دوتا دایناسوردارم سه تاکبنک کونگ(یه چیزتومایه های کیوکشین فاطمه) یک ماموت ودوتا غارکه برای زندگی خودمون وبچه هامون لازم داریم وبرای تابستون هم دارم روی درخت خونه می سازم اگه قبول نکی همتونومی کشم.

آغازتمدن:

 داماد به خانواده عروس: من ازدخترشماخوشم می یادواونوازشما می خرم .حاضرم دوتاارابه چوبی سه تادرخت نارگیل وصدتابزبدم قبوله؟

معاصر:

خانواده عروس به داماد: اگه دخترمارومی خوای بایدازخودت خونه ، ماشین ،مغازه ودرآمدخوب داشته باشی.

|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384 ساعت 12:5 |

آدما...
سلام یه سلام قشنگ ، خیلی قشنگ به آدمای خوب به آدمایی که حداقل یه جورازانسانیت برده باشند ....

 نمی دونم چه جوری شروع کنم ولی خوب بهتره که ازدیروز بگم دیروز یه صحنه خیلی باحال دیدم اولش برام خنده دار بود ،خیلی زیاد به طوری که تا چندساعت همین جوری داشتم می خندیدم ولی بعدکه بهش فکرکردم دیدم که نه تنها خنده نداره بلکه یه عالمه هم گریه داره...

دیروز سره راهم وقتی که داشتم می اومدم خونه تویه جای شلوغ خیلی شلوغ یه بنده خدایی بود که داشت رد می شد اما نمی دونم که یک دفعه چی شد که سرش گیج رفت افتاد زمین باورتون نمی شه آدما انگار نه انگارکه اونم یه انسانه احتیاج به کمک داره خیلی بی احساس ازکنارش رد می شدند وحتی یه نگاه هم بهش نمی کردندمن همین جوری وایستاده بودم می خواستم ببینم که یک نفرازاونایی که روخودش اسم انسان گذاشته می ره جلوبگه آقاچی شده؟ حالت خوبه؟ ببرمت دکتر؟ یانه ولی من هرچی که وایستادم حتی دریغ از یک نفر تا این که تاحدود 30 دقیقه بعد خودیاروپاشدو یه کم پشتش روتمیز کرد ورفت به همین سادگی اولش خیلی خنده داربود همین جوری داشتم می خندیدم گفتم عجب صحنه باحالی فردا می رم مدرسه واسه دوستام تعریف می کنم اونا هم کلی می خندندکه عجب آدمای بامحبتی داریم ما که خودمون خبر نداشتیم ولی بعدکه یه کوچولوفکرکردم دیدم نه تنهاکه خنده نداره بلکه بایدبشینم زارزار گریه کنم چون یکی از اون آدماهم خودمن بودم من به جایی که برم بهش کمک کنم انگارکه فیلم کمدی نگاه می کنم وایستاده بودم داشتم می خندیدم به خودم گفتم مریم خانوم دستت درد نکنه ازشما بعیده ، توکه این همه دم ازانسانیت می زنی می گی من فلانم من این جوریم تایکی ازاین بچه کولی هارومی بینی واسه این که دلش نشکنه به زورهم که شده می ری یه چیزازش می خری چراحداقل یه کاری نکردی ؟ چرادسته کم نرفتی جلو یه حالش روبپرسی؟

 اولش گفتم خوب به من چه اون یارو کی من می شه به خوام واسش دلسوزی کنم ولی بعدگفتم یعنی این درسته پس توهم با اون آدما هیچ فرقی نداری شایدم از اونا بدتر باشی اگه خودت جای اون بودی اون موقع چی کار می کردی ؟ شما هم اگه جای اون بودید یا شاید جای من یا یکی از اون آدما بودید چی کار می کردید؟ ...

|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه دهم اردیبهشت 1384 ساعت 15:48 |

نمودارزندگی مشترک...!!!!
قبل ازازدواج: عزیزم من بی تومی میرم ،این یک ساعتی که نبودی برای من یک سال گذشت خواهش می کم دیگه ترکم نکن!

دوران نامزدی: ای تومحبوب ترین محبوبها! ای زیبا ترین موهبت الهی !ای ادامه حیات!نمی دانم اگرفرداتونباشی من فردای اون روزراخواهم دید.

دوران اوایل ازدواج: عزیزم شام داریم؟یابایدبرم ازهمسایه خوبمان،رستوران لوکس غذا بخرم !لباسامم که نشستی،اشکال نداره اتوشویی هم بایدنون بخوره.

دوسال بعدازازدواج: خانوم من حوصله مهمونای شماروندارم یعنی ازخواهرت بااون شوهرپرمدعاش نفرت دارم ،من میرم خونه مامانم شب هم نمی یام.

پنج سال بعدازازدواج: دیگه ازدست تودیوونه شدم اون ازدست پختت که همش شفته پلومی پزی!این هم وضع خونه زندگیمونه همش پای تلفن می شینی باآبجی جونت ازمدلباس وکلاس های لاغری حرف می زنی دیگه طاقت ندارم.

هشت سال بعدازازدواج: طلاق!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه چی می شه گفت؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384 ساعت 4:48 |